باز هم مرغ شب از راه رسید کار مشکل شده بود
و دل خسته دگر بار پرید ـ رغبت و عشق و هوس ـ
آن شب تار و پلید فکرت من را بربود
شانه ام ، کوله ای از خاطره بر دوش کشید راستی هیچ کسی جز من و او خانه نبود
صخنه آن شب بحرانی من ! گوییا روح خدا در دل دیوانه نبود
که در آن "پیکر سیمین تنی" از راه رسید آه !
قدم اولش آهنگ سکوتم بشکست ای خالق من !
مهربان! پس همه عمر تکاپوی عبادت ،به چه سود؟
آمد و نزدیک نشست ـ غم و انده ندامت ـ در راه
بود از وسوسه سرد زمان نشئه و مست دل سرگشته هنوزم گمراه
"شرم " جادو شد و چون باد بتاخت تازه گشتم ز دل "یوسف کنعان" آگاه
ناگهان جامه زتن دور انداخت "عقل" می گفت :
دلِ وحشت زده در کوره احساس گداخت بران
برق اندام سپیدش "عشق" می گفت :
ره مهتاب گرفت بمان
گیسوان سیهی بر سر هم تاب گرفت یار در ـ هاله ناز ـ
تب لبهای حریص "سینه " فریاد زنان
ز سرم خواب گرفت روی او باز شد و تنگ میگشت جهان
ـ آن شب وحشتزا چه شب سختی بود !
عقل از آن حادثه ماند شگفت "غمزه" بر "فکر" نمیداد امان
"عقل" شده بودم آن شب
وحشتزده بود دل بازیچه آن رند زمان
"سینه" دل دگر داشت به آداب هوس خو ،می کرد
حیران شده بود برکه شهوت گندیده شده
"چشم" هم محو رخ این بت عصیان شده بود داشت در گوشه دل
باز برداشت سوی پیکر من چند قدم بو می کرد
بیرق مهر و هوس ، ناگهان رعشه ای از غیب به دامانم ریخت
گشت علم و نگاه عطش آمیز مرا
دیدم این سوی نگاه من و او به سراپای ـ خود من ـ آویخت
گره خوردست به هم "واقعیت" همه تلخ است ولی
جسم ها بی حرکت دیدم آن لحظه که در بستر شیطان خفتم
نشئه و مست دارم اندر شرر غفلت خود می افتم
دل که از اول سر در دل خود به ندایی ـ پر خواهش ـ
رفت ز دست گفتم :
همه سلسله سینه ام از بند گسست ای خدا ! ـ برکه مدفون شده ـ را جاری کن
یار نزدیکتر آمد، ناگه بارالها تو مرا یاری کن
یخ قندیل وجودم بشکست چشم مخمور و اسیر من را
سینه غمزده ،فریاد بزد تو در آرامش بیداری کن
"عقل" هم بر سر من داد بزد و رهایم زغم خواری کن
عقل می گفت : یار ،
"بس است این همه ذلت ،دل من !" در حیرت از این ماندن بی جای دلم
نیست این ـ شعبدهِ بازِ سرِ ره ـ منتظر تا نگرد
قابل من حالت شیدای دلم .
تو رها شو ز فسون های زمان او بسی دل که در آغوش جنونش بسته
بس کن ای مردمک غافل من حال می خواست ببینند
"دینِ" من گفت که من تب و غوغای دلم
راه سفر بسپارم ؟ غرق بود او
رخت را از سر اقلیم دلت بردارم ؟ به تماشای دلم
هوس و وسوسه های دل را ناگهان
همه تنها بر تو بگذارم ؟ سینه سپر کرده و فریاد زدم
دست از افسونگری دل شستم سر تندیس رخش داد زدم :
آیتی روی زمین می جستم . برو ای پست که من رخت گنه نی پوشم
گویی ابلیس که شیدا شدن دل را دید طبله های هوس تو نرود در گوشم
"مکر" را شرف و پاکی روحم را من
در ـ نظر عشق ـ بیاورد پدید به دل هیچ خسی نفروشم
دم طوفانی شهوت دل من ،
سر این سینه وزید آلت بازیچه هر رسوا نیست
"حیله" را بهر لبخند ـ عروسک شده ای ـ
در ـ نفس دوست ـ "شیدا" نیست
بر عقل دمید برو ای پست تر از سگ
"عقل" که زمین دل من
مجنون شد و رفت بهر آسایش زندیق دلت ماوا نیست
"سینه" بی تاب بماند یار،وحشت زده از خشم من از خانه برفت
باز ابلیس دگر زمزمه در گوش بخواند : نقش او بار دگر از دل دیوانه برفت
هیچکس نیست سینه آرام ز سوز هیجان سرد بشد
بجز "دست تو " و "شانه یار" شمع خاموش شد آن گاه که پروانه برفت
خانه خالی شد و در سینه دگر نیست قرار گر چه آن شب بگذشت و همه شب های دگر
دست را حلقه بزن گرد نگار ولی آن شب نرود
بوسه زن بر لب و تصویر رخش هیچ زمانی ز نظر
عشق کن یاد آن خاطره ،
در تب آغوش بهار، صیقل سر این سینه زند
دل "شیدا " شده جوشنده این دیده تر .
شعر از " م.شیدا"